بررسی نسبت میان عقل و وحی در معرفت خداوند از منظر روایات اهل بیت علیهم السلام۹۳- قسمت ۵

بررسی نسبت میان عقل و وحی در معرفت خداوند از منظر روایات اهل بیت علیهم السلام۹۳- قسمت ۵

«والکفر علی اربع دعائم: علی التعمق و التنازع و الزیغ و الشقاق، فمن تعمَّقَ لم ینب الی الحق..»[۷۵] روشن است که ارتباط کلمه تعمق با بحث ما (معرفت خدا) از ارتباط آن با کلمه کفر در حدیث، که معمولاً در مورد خداوند (و نعمت‌های او) بکار می‌رود دانسته می‌شود.
– سُئِلَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع عَنِ التَّوْحِیدِ، فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَ الْآیَاتِ مِنْ سُورَهِ الْحَدِیدِ إِلَى قَوْلِهِ‏ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَکَ.[۷۶]
این حدیث نیز به صراحت به نهی از تعمق پرداخته و نتیجه تجاوز از حدود سوره توحید و آیات نخست سوره حدید (که مضمون آن در معرفت خداوند و صفات او است) را هلاکت می‌داند.در ادامه به بحث تعمق در دامنه بحث شناخت خداوند بیشتر خواهیم پرداخت.
۳-۲-۲-۱- تعمق در معرفت خدا
چنانچه گفته شده تعمق در حوزه معرفت خداوند مورد نهی اهل بیت عصمت علیهم السلام قرار گرفته است، لیکن از آنجا که برخی از اندیشمندان شیعه حدیث اخیر (حدیث امام سجاد علیه السلام) را در مدح تعمق و امر به آن دانسته‌اند، در این بخش برای رفع این شبه،تأمّل بیشتری در معنای تعمق خواهیم داشت.
مرحوم ملاصدرا در شرح اصول کافی پس از ذکر این حدیث با برداشت مثبت از معنای تعمق (معادل کلمه تدبر) به تفسیر متعمقانه سوره توحید و آیات نخستین سوره حدید می‌پردازد و در انتها عبارت پایانی حدیث (فمن رام وراء ذلک فقد هلک) را به این معنی برداشت می‌کند که آن وارءی که امام از آن نهی کرده است، جز کفر و تعطیل یا تشبیه جسمانی نیست.[۷۷]
همچنین مرحوم فیض کاشانی در کتاب وافی در شرح این حدیث می‌گوید: شاید منظور از متعمقون بزرگان اهل معرفت باشند( لعله أشار بالمتعمقین إلى أکابر أهل المعرفه و لعمری إن فی سورتی التوحید و الحدید ما لا یدرک غوره إلا الأوحدی الفرید و لاسیما الآیات الأول من سوره الحدید و خصوصا قوله عز و جل‏ وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم…) .[۷۸]
این در حالی است که علامه مجلسی در بیان ذیل حدیث، ظاهر حدیث را منع از تفکر و خوض در مسائل توحید و امر به وقوف در حد نصوص می‌داند و این نظریه را که گفته شده این حدیث بیان کننده صفات الهی برای تفکر در آنها است را بعید می‌داند.[۷۹]
متعمق در فرهنگ کتاب العین به «المبالغ فی الأمر، المتشدد فیه، الذی یطلب أقصی غایته» و به معنای کسی است که در طلب غایت امور مبالغه و افراط می‌کند. از آنجا که در فهم درست معنای تعمّق در احادیث لازم است به معنای این واژه در زمان صدور آن توجه کنیم و نه معنای رایج آن در زمان معاصر، بررسی دسته‌بندی احادیثی که در آنها واژه تعمق به کار رفته است و تحقیق در این کلمه نشان می‌دهد که وجه مشترک همه این احادیث این است که در فرهنگ معصوم(ع) که هماهنگ با لغت عربی اصیل است، تعمّق، به معنای افراط در کاری و خارج شدن از حد اعتدال است.[۸۰]
از سوی دیگر از قرائن داخلی حدیث (فمن رام وراء ذلک فقد هلک) نیز استفاده می‌شود که این حدیث در مقام تحسین و تمجید از تعمق نبوده بلکه در مقام نهی و تحذیر است و آیات نخست سوره حدید و سوره توحید هم برای مشخص کردن حدود تعمق و تفکر در ذات و صفات الاهی ذکر شده است، از طرفی با تتبع در احادیث حتی یک مورد هم یافت نمی‌شود که تعمق به معنای مثبت و امروزی آن بکار رفته باشد.[۸۱] ازاین رو روایات مشتمل بر واژه تعمق ازجمله حدیث امام سجاد(ع) درباره نزول سوره توحید و آیات نخستین سوره حدید را با توجه به معنای دقیق لغوی و روایی واژه تعمق باید همچون هشداری برای افراط گرایان و نه بشارتی برای اهل تعمق تلقی نمود. [۸۲]
بنابراین در فرهنگ احادیث اسلامی، تعمق در خداشناسی و امور دینی، نه تنها ممدوح نیست بلکه ممنوع است و آنچه در کلام امام زین العابدین (ع) آمده است که در آخر زمان اقوامی متعمق خواهند آمد حاکی از انحراف عقیدتی آنهاست که خداوند متعال برای فراگیر نشدن انحراف آنان، سوره توحید و آیات نخستن سوره حدید را نازل فرموده است.[۸۳]
این بحث را با ذکر حدیثی از پیامبر اکرم (ص) که نشان دهنده عاقبت تعمق در دین، که همانا بیرون رفتن و خروج از دین است به اتمام می‌رسانیم:
قال رسول الله (ص): انّ أقواماً یَتَعَّمقون فی الدین یمرقون کما یمرقُ السَّهمُ من الرَّمیه.[۸۴]
۳-۲-۳- رسوخ در علم
خطبه نود و یکم نهج البلاغه[۸۵] که به خطبه اشباح معروف است و شریف رضی آن را با عبارت «وهی من جلائل خطبه علیه السلام» ستوده است، در پاسخ به فردی است که از امیرالمؤمنین می‌خواهد خداوند را برای آنها وصف کند آنچنان که گویی دیده می‌شود، تا به محبت و معرفت آنها اضافه گردد . در آن هنگام حضرت غضبناک می‌شوند و پس از دعوت مردم به مسجد در حالی که مسجد از جمعیت پر شده است با همان حالت غضب و برافروخته بر منبر می‌روند.[۸۶] تا اینجا آنچه از نقل شریف رضی در نهج البلاغه و مشابه آن در بحار الانوار [۸۷] دانسته می‌شود آن است که سائل به دنبال وصف خداوند و معرفت اوست، لیکن ظاهراً درخواست او از حضرت « که خداوند را برای ما آنچنان وصف کن مثل اینکه او را می‌بینیم» باعث نارحت شدن حضرت شده است. لذا ایشان بر منبر می‌روند و خطبه‌ای در معرفت خداوند ایراد می‌نمایند.
حضرت ابتدا به ستایش خداوند پرداخته، چشم‌ها را از مشاهده و درک او باز داشته شده معرفی می‌کنند و سوال کننده را از تجاوز در معرفت الهی از حد قرآن و سنت نهی می‌نمایند. آنگاه به وصف خداشناسان پرداخته و بر تشبیه ناپذیری پروردگار شهادت می‌دهند و خطبه را با وصف خداوند در آفرینش موجودات، چگونگی آفرینش آسمان‌ها،ویژگی‌های فرشتگان، خلقت زمین و داستان آدم و ارسال پیامبران و آفرینش رزق ادامه می‌دهند و با ذکر علم الهی بر همه اسرار و آگاهی بر همه موجودات و با ستایش او پایان می‌دهند.
از آنجا که نهی حضرت در فراتر نرفتن از قرآن و سنت پیامبر (ص) حاوی مطالب مهمی در بحث معرفت خداوند و رابطه بین عقل و وحی در این حوزه می‌باشد، پس از ذکر این قسمت از خطبه به شرح آن می‌پردازیم:
… فَانْظُرْ أَیُّهَا السَّائِلُ فَمَا دَلَّکَ الْقُرْآنُ عَلَیْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدَایَتِهِ وَ مَا کَلَّفَکَ الشَّیْطَانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَیْسَ فِی الْکِتَابِ عَلَیْکَ فَرْضُهُ وَ لَا فِی سُنَّهِ النَّبِیِّ ص وَ أَئِمَّهِ الْهُدَى أَثَرُهُ فَکِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَإِنَّ ذَلِکَ مُنْتَهَى حَقِّ اللَّهِ عَلَیْکَ وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِینَ فِی الْعِلْمِ هُمُ الَّذِینَ أَغْنَاهُمْ عَنِ اقْتِحَامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَهِ دُونَ الْغُیُوبِ الْإِقْرَارُ بِجُمْلَهِ مَا جَهِلُوا تَفْسِیرَهُ مِنَ الْغَیْبِ الْمَحْجُوبِ فَمَدَحَ اللَّهُ تَعَالَى اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ یُحِیطُوا بِهِ عِلْماً وَ سَمَّى تَرْکَهُمُ‏ التَّعَمُّقَ‏ فِیمَا لَمْ یُکَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ کُنْهِهِ رُسُوخاً فَاقْتَصِرْ عَلَى ذَلِکَ وَ لَا تُقَدِّرْ عَظَمَهَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَى قَدْرِ عَقْلِکَ فَتَکُونَ مِنَ الْهَالِکِین…
اى پرسش کننده، به دقّت بنگر، آنچه را قرآن از صفات خدا تو را به آن راهنمایى مى‏کند پیروى کن، و از نور هدایت قرآن بهره‏مند شو. و آنچه را که شیطان تو را به یاد گرفتن آن واداشته از آنچه که در قرآن بر تو لازم نگشته، و در سنّت پیامبر صلى اللّه علیه و آله و ائمّه اثرى نیامده، علمش را به خداى سبحان واگذار، که نهایت حق خداوند بر تو همین است. و بدان که استواران در دانش آنانند که خداوند آنان را با اقرار به کلّ آنچه از آنها پنهان است و تفسیرش براى آنان روشن نیست، از ورود در ابواب و سرا پرده‏هاى اسرار پنهانى بى‏نیاز فرموده، و اعترافشان را به ناتوانى از رسیدن به آنچه که دانش آنها به آن احاطه ندارد ستوده، و ترک تعمّق آنان را در چیزى که بحث از حقیقت آن را امر نفرموده است استوارى در علم نامیده. پس به همان اندازه که خداوند دانستن آن را مجاز دانسته اکتفا کن، و عظمت خداوندى را با ترازوى عقلت اندازه مگیر، که دچار هلاکت خواهى شد. [۸۸]
مؤلف گرانقدر کتاب «بهج الصباغه فی شرح نهج البلاغه» پس از ذکر این قسمت از خطبه و در شرح آن به احادیثی که در نهی از تکلم در ذات الهی وارد شده، می‌پردازد و همچنین با ذکر آیات قرآن، همچون آیه هفتم سوره آل عمران و آیه ۲۶ سوره جن بر مفهوم عدم تعمق و تکلم در ذات الهی تأکید می کند.[۸۹]
شارح دیگر نهج البلاغه، مرحوم خوئی در کتاب «منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه» دو مقصد را برای این قسمت از خطبه ذکر می‌کند، اول اینکه حضرت فرد سوال کننده و همه حاضرین و غائبین را از وصف خداوند سبحان بر حذر می‌دارندو همگان را از تعمق و خوض در ذات وصفات خداوند و تکلف در آنچه فوق توان است، نهی می‌کنند. دوم اینکه اشاره حضرت متضمن عجز عقول از فهم کنه ذات الهی و از معرفت شایسته اوست و اینکه حق آن است که بوسیله آیات و نشانه‌های عظمت و آثار صنع و قدرت الهی به او استدلال شود.[۹۰]
دیدگاه مشهور در شرح این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام آن است که این قسمت خطبه تفسیر بخش پایانی آیه تأویل است(هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ)[۹۱]. لذا کلام آن حضرت را حاکی از اعتراف راسخان در علم و ناآگاهی از تأویل آیات متشابه دانسته‌اند.[۹۲]
در خصوص این آیه میان مفسرین دو نظر وجود دارد. گروهی از مفسرین «واو» در «والراسخون فی العلم» را استیناف و گروهی عطف می‌دانند که در نتیجه دسته اول علم با تأویل متشابهات قرآن را مختص خدای تعالی دانسته ولی دسته دوم راسخون در علم را نیز در دانستن آن شریک دانسته‌اند.[۹۳] البته با نظر به احادیث متعددی در این باب متوجه می‌شویم که اهل بیت علیهم السلام خود را به عنوان راسخان در علم و در عین حال عالم به تأویل قرآن معرفی نموده‌اند. از باب نمونه چند مورد از آنها را ذکر می‌کنیم:
– عَنْ بُرَیْدِ بْنِ مُعَاوِیَه عَنْ أَحَدِهِمَا ع‏ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ‏ فِی الْعِلْمِ‏ فَرَسُولُ اللَّهِ ص أَفْضَلُ‏ الرَّاسِخِینَ فِی الْعِلْمِ قَدْ عَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جَمِیعَ مَا أَنْزَلَ عَلَیْهِ مِنَ التَّنْزِیلِ وَ التَّأْوِیلِ وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُنْزِلَ عَلَیْهِ شَیْئاً لَمْ یُعَلِّمْهُ تَأْوِیلَهُ وَ أَوْصِیَاؤُه ‏مِنْ بَعْدِهِ یَعْلَمُونَهُ کُلَّه‏… .[۹۴]
– عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: نَحْنُ‏ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْم وَ نَحْنُ نَعْلَمُ‏ تَأْوِیلَهُ.[۹۵]
– عن ابی عبدالله علیه السلام قال: نَحْنُ‏ قَوْمٌ فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ طَاعَتَنَا لَنَا الْأَنْفَالُ وَ لَنَا صَفْوُ الْمَالِ‏ وَ نَحْنُ الرَّاسِخُونَ‏ فِی الْعِلْم… .‏[۹۶]
بنابراین بر اساس روایات باید قول دوم را صحیح دانست و راسخان در علم را نیز به تأویل متشابهات قرآن عالم دانست. حال فرمایش حضرت امیر علیه السلام در خطبه اشباح دو وجه پیدا می‌کند: اول اینکه، حضرت در این خطبه بر خلاف سایر احادیث، «راسخون فی العلم» را ناآگاه به تأویل دانسته‌اند چرا که آنها به جهل خود اعتراف نموده‌اند و دوم اینکه، امام (ع) در مقام بیان علم یا عدم علم راسخان به تأویل آیات متشابه نبوده، بلکه کلام امام ناظر بر ترک تعمق در ذات وصفات خداوند است و در این خصوص ویژگی مدح شده راسخان را تبیین نموده‌اند که همان رسیدن به مرحله‌ای است که انسان جایگاه عقل و ادراک خود را دریابد و در کنه ذات و صفات الهی و آنچه علم آن از او خواسته نشده، تعمق ننماید.[۹۷]
صرف نظر از بحث‌های مطرح شده در خصوص ارتباط خطبه اشباح و آیه تأویل و بحث راسخون، در حوزه «معرفت خداوند» نکات زیر از بیانات حضرت استفاده می‌شود:
۱) در مسائلی همچون معرفت ذات و صفات خداوند باید به قرآن و سنت اکتفا نمود.
۲) شیطان انسان را به فراتر رفتن از قرآن و سنت فرا می‌خواند.
۳) راسخان در علم کسانی هستند که اقرار به ندانستن غیب آنان را از ورود به اسرار غیب بی نیاز کرده است.
۴) ترک تعمق و اعتراف به عجز در آنچه انسان مکلف به دانستن نیست، مورد ستایش قرار گرفته۲ تا آنجا که رسوخ در علم نام گرفته است. (عبارات این خطبه در موضوع تعمق و نتیجه آن که هلاکت است و تشابه آن با حدیث امام سجاد(ع)هرگونه شک و شبه در خصوص مذمت تعمق را از ذهن پژوهشگر می‌زداید.)
۳-۳- نیاز عقل به وحی در حوزه عقاید به ویژه در معرفت خدا
در این فصل تا به اینجا مشخص گردید که از منظر روایات اهل بیت (ع) عقل در معرفت خداوند محدودیت دارد و ازینرو:
الف) تفکر و تعقل در ذات الهی ممنوع است.
ب) تعمّق در خداشناسی ممنوع است.
از سویی با تامّل در روایات متوجه می‌شویم که در دسته‌ای دیگر از روایات امر شده است که عقاید را از وحی اخذ نمایید و از رجوع به غیر و گرفتن عقاید از منبعی غیر از وحی نهی شده است. این موضوع نشان دهنده نیاز عقل به وحی و ضرورت تبعیت عقل از وحی در حوزه عقاید به ویژه در معرفت خداوند می‌باشد. در ادامه بحث روایاتی با این مضمون نقل می‌شود:
– یونس بن یعقوب نقل می‌کند که جمعی از اصحاب امام صادق (ع) خدمت او بودند. در میان آنها حمران بن اعین، محمد بن نعمان، هشام بن سالم و طیار به همراه جمع دیگری که هشام بن حکم هم از ایشان بود، حضور داشتند. امام صادق به هشام بن حکم فرمود از آنچه با عمرو بن عبید[۹۸] کردی و این که چگونه از او سوال کردی خبر بده. هشام ماجرای رفتن خود به بصره و به مجلس بحث وی و سوال و جواب‌هایی که بین او و عمرو بن عبید در خصوص موضوع خداوند و لزوم وجود امام برای رفع شک و حیرت قلب، رد و بدل شده بود را نقل می‌کند و از سکوت و تکریم عمرو بعد از شنیدن دلایل خود خبر می‌دهد. آنگاه امام صادق (ع) از او سوال می‌کنند چه کسی به تو این را آموخت، هشام پاسخ می‌دهد: چیزی بود که از شما یاد گرفتم و آنرا تألیف وتنظیم نمودم. امام با گفتن اینکه همانا این موضوع در صحف ابراهیم و موسی مکتوب است، او راتایید می‌نمایند.[۹۹]
هشام در جریان این مناظره از استدلال‌هایی ساده و ملموس برای اثبات ضرورت امام استفاده می‌کند، استدلال‌های کلامی که آنها را از امام معصوم گرفته و آنها را تألیف (پیوند) نموده است (شیء اخذتهُ منک و ألفته)، روشی که مورد تأیید امام صادق (ع) قرار می‌گیرد.
– جمعی از بزرگان موالی و دوستان امام صادق (ع) و از جمله حمران ابن اعین در محضر امام (ع) حضور دارند، بحث و مناظره بین اصحاب در جریان است ولی حمران سکوت اختیار نموده، امام (ع) از او سوال می‌کنند: ای حمران ترا چه می‌شود که سخن نمی‌گویی، او پاسخ می‌دهد: با خودم عهد کردم که در محضر شما سخن نگویم، امام به او می‌فرماید: من در سخن گفتن به تو اجازه می‌دهم، آنگاه حمران به بیان اعتقادات خود سخن باز می‌کند. او اعتقادات خود را در پنج محور اصلی بیان می‌کند: شهادت به وحدانیت الهی و توحید (و نفی تعطیل و نفی تشبیه)، عدل (اقرار به لاجبر و لا تفویض)، نبوت پیامبر اکرم (ص)، معاد (اقرار به بهشت و جهنم) و امامت (اقرار به امامت امیرالمؤمنین تا امام عصر خود) آنگاه امام (ع) می‌فرمایند: ریسمان، ریسمان حمران است، ای حمران ریسمان بنایی(التُّر) را بین خودت و عالم بکش چرا که هر کس با این امور (اعتقادات تو) مخالفت کند زندیق است. حمران می‌گوید: حتی اگر او علوی و فاطمی باشد، حضرت می‌فرماید: حتی اگرمحمدی، علوی و فاطمی باشد.[۱۰۰]
در بحث اعتقادات آنچه از این حدیث استفاده می‌شود آن است که امام (ع) برای عقاید میزان و وسیله سنجش قرار داده‌اند و حدودی را مشخص نموده‌اند که تخلف از آن نه تنها جایز نیست، بلکه باعث خروج از دین است. این میزان در بحث معرفت خداوند، اقرار به وحدانیت الهی و خروج از حد تعطیل و حد تشبیه است.[۱۰۱]
-هاشم صاحب البرید نقل می‌کند که در خصوص موضوع معرفت امام همراه با محمدبن مسلم و ابوخطاب خدمت امام صادق(ع) می‌رسند، او بر خلاف نظر امام بر کافر بودن کسی که امر امامت را نمی شناسد اصرار می‌کند آنگاه امام(ع)می فرمایند: سُبْحَانَ اللَّهِ هَذَا قَوْلُ‏ الْخَوَارِجِ‏ ثُمَّ قَالَ إِنْ شِئْتُمْ أَخْبَرْتُکُمْ فَقُلْتُ أَنَا لَا فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ شَرٌّ عَلَیْکُمْ أَنْ تَقُولُوا بِشَیْ‏ءٍ مَا لَمْ تَسْمَعُوهُ‏ مِنَّا قَالَ فَظَنَنْتُ أَنَّهُ یُدِیرُنَا عَلَى قَوْلِ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ.[۱۰۲]
موضوع این حدیث گفتگو حول یکی از اصول عقاید یعنی امامت است هاشم به رای خود کسانی که امر امامت را نمی شناسند کافر می‌پندارد، اما امام علیه السلام با هشدار به آنها که با تکفیر دیگران گرفتار شیوه خوارج نشوند، آنها را از اینکه در عقاید آنچه را که از امام اخذ ننموده اند نقل کنند، نهی می‌نمایند.
– یونس بن عبدالرحمن از امام کاظم (ع) سوال می‌کند: به چه روش خدا را یگانه بدانم؟ حضرت می‌فرماید: ای یونس بدعت گزار مباش، هر که به رأی و نظر خود عمل کند هلاک می‌شود و هر که اهل بیت پیامبرش (ص) را ترک کند گمراه می‌شود وهر که کتاب خدا و قول پیامبرش (ص) را ترک کند کافر می‌شود.[۱۰۳]
چنانچه ملاحظه می‌شود یونس بن عبدالرحمن از حضرت در مورد توحید سوال می‌کند و حضرت او را به وحی الهی و نقل پیامبر (ص) ارجاع می‌دهند و خروج از این میزان و معیار در توحید را بدعت دانسته و موجب گمراهی و کفر معرفی می‌کنند.
– عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: دَخَلَ‏ عَلَیْهِ قَوْمٌ‏ مِنْ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ یَتَکَلَّمُونَ فِی الرُّبُوبِیَّهِ فَقَالَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَظِّمُوا اللَّهَ وَ لَا تَقُولُوا مَا لَا نَقُولُ فَإِنَّکُمْ إِنْ قُلْتُمْ وَ قُلْنَا مِتُّمْ‏ وَ مِتْنَا ثُمَّ بَعَثَکُمُ اللَّهُ وَ بَعَثَنَا فَکُنْتُمْ حَیْثُ شَاءَ اللَّهُ وَ کُنَّا.[۱۰۴]
چنانچه ملاحظه می‌شود بنا بر نقل مرحوم صدوق گروهی از متکلمین در بحث ربوبیت نزد امام صادق (ع) می‌روند ایشان پس از سفارش به تقوی و تعظیم الهی می‌فرمایند: «آنچه را که ما نگفته‌ایم شما هم نگویید»و به این ترتیب لزوم تبعیت از قول امام را به ایشان یادآور می‌شوند.
– در نقل دیگری امام باقر علیه السلام به سلمه بن کُهیل و حکم بن عُتیبه[۱۰۵] فرمودند: به شرق و به غرب بروید، علم درستی را جز آنچه از ما خانواده خارج شود، پیدا نمی‌کنید.
(شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ). [۱۰۶]
بر این مبنا مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی در بابی با این عنوان که هر چه از غیر اهل بیت علیهم السلام رسیده باطل است، تعدادی از روایات با این مضمون را نقل می‌کند که همگی بر لزوم تبعیت از وحی و پرهیز از عقیده و نظر به رأی دلالت دارند.[۱۰۷]
– قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع: لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ‏ نِسْبَهً لَا یَنْسُبُهُ أَحَدٌ قَبْلِی وَ لَا یَنْسُبُهُ أَحَدٌ بَعْدِی إِلَّا بِمِثْلِ ذَلِکَ إِنَّ الْإِسْلَامَ‏ هُوَ التَّسْلِیمُ‏ وَ التَّسْلِیمَ‏ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینَ هُوالتَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقَ هُوَ الْإِقْرَارُ وَ الْإِقْرَارَ هُوَ الْعَمَلُ وَ الْعَمَلَ هُوَ الْأَدَاءُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَمْ یَأْخُذْ دِینَهُ عَنْ رَأْیِهِ وَ لَکِنْ أَتَاهُ مِنْ رَبِّهِ فَأَخَذه.[۱۰۸]
امیرالمؤمنین در این بیان که به جهت معرفی اسلام بیان شده، حقیقت اسلام را تسلیم بیان می‌کنند و در واقع تسلیم را ابتدای راهی می‌دانند که به دنبال آن یقین، تصدیق، اقرار و عمل خواهد بود، از اینرو است که مؤمن دینش را از رأی خود نگرفته بلکه دین او عطای پروردگارش می‌باشد.این فرمایش به نحو غیر مستقیم دلالت بر لزوم اخذ دین از وحی و امر به تسلیم در برابر آن دارد. روایت زیر در گمراه دانستن کسانی که دین را به راْی خود و از غیر امام اخذ می‌نمایند، مؤید این مطلب می‌باشد:
– عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ ع‏ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ‏»[۱۰۹] قَالَ یَعْنِی مَنِ اتَّخَذَ دِینَهُ‏ رَأْیَهُ بِغَیْرِ إِمَامٍ مِنْ أَئِمَّهِ الْهُدَى.[۱۱۰]
بنابراین جای تردید باقی نمی‌ماند که عقل از یک سو در حوزه عقاید محدود به حدود ذاتی خویش است و از سوی دیگر نیازمند به راهنمایی و دستگیری وحی.
۳-۴- نهی از کلام و ذم متکلم و تأمّلی در آن
موضوع دیگری که هم نشان دهنده محدودیت عقل است و هم نیاز آن، این است که در جمعی از احادیث معصومین علیهم السلام اهل کلام نکوهش شده اند و یا از پرداختن به کلام نهی شده است. در این بخش پس از مروری بر اهم این روایات و تأملّی در آنها برآنیم تا با توجه به موضوع اصلی پژوهش که بررسی نسبت میان عقل و وحی درمعرفت خداوند است، جایگاه این دسته از روایات و هدف از آنها را در بحث معرفت خدا روشن کنیم.
در روایتی از امام صادق (علیه السلام) کلام بطور مطلق نهی شده و در برابر آن تسلیم و انقیاد مورد ستایش قرار گرفته است:
– قال ابو عبدالله(ع)یَهْلِکُ‏ أَصْحَابُ‏ الْکَلَامِ وَ یَنْجُو الْمُسَلِّمُونَ إِنَّ الْمُسَلِّمِینَ هُمُ النُّجَبَاءُ.[۱۱۱]
برای فهم بیشتر این روایت لازم است در سایر روایات این باب که به توضیح و علت نهی از کلام و تکلم اشاره دارد، توجه شود. به عنوان نمونه در روایت دیگری از امام باقر علیه السلام تکلم در هر چیز به غیر از تکلم فی الله مجاز دانسته شده است:
– عن ابی جعفر(ع) أنّه قال: تَکَلَّمُوا فِی کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لَا تَکَلَّمُوا فِی اللَّه.‏[۱۱۲]
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام علت این نهی (نهی از تکلم فی الله) نتیجه آن که همانا تحیر و سرگردانی است، بیان می‌شود:
– قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏: تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللَّهِ وَ لَا تَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ فَإِنَّ الْکَلَامَ فِی اللَّهِ لَا یَزِیدُ إِلَّا تَحَیُّراً.[۱۱۳]
در فرمایش دیگری محدوده کلام و قلمرو آن مشخص می‌گردد، به این ترتیب که تکلم در موضوعات مافوق عرش الهی مایه تحیر و سرگشتی دانسته می‌شود:
– عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: تَکَلَّمُوا یُنَادَى فِیمَا دُونَ الْعَرْشِ‏ وَ لَا تَکَلَّمُوا فِیمَا فَوْقَ الْعَرْشِ‏ فَإِنَّ قَوْماً تَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ فَتَاهُوا حَتَّى کَانَ الرَّجُلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ فَیُجِیبُ مِنْ خَلْفِه.‏[۱۱۴]
بنابراین آنچه از این روایات استفاده می‌شود آن است که تنها نوعی خاص از تکلم مورد نکوهش و مذمت اهل بیت علیهم السلام قرار گرفته و آن کلام در ذات الاهی است چنانچه در روایات بخش قبل نیز تفکر در ذات الهی مورد نکوهش قرار گرفته بود.
حدیث زیر از امام باقر علیه السلام مؤیّد این نظر می‌باشد:
– عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ: اذْکُرُوا مِنْ عَظَمَهِ اللَّهِ مَا شِئْتُمْ وَ لَا تَذْکُرُوا ذَاتَهُ فَإِنَّکُمْ لَا تَذْکُرُونَ مِنْهُ شَیْئاً إِلَّا وَ هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ.[۱۱۵]
نتیجه اینکه کلام در عظمت پروردگار از منظر روایات اهل بیت علیهم السلام مانند بحث در مورد آفریده‌های الاهی (چنانچه در احادیث قبل ذکر شد) مورد تایید قرار گرفته و هیچ گونه نکوهشی در مورد آن وارد نشده بلکه به آن امر شده است.در این مورد به حدیث زیر توجه شود:
– عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ قَالَ: قَالَ أَبُو شَاکِرٍ الدَّیَصَانِیُ‏ إِنَّ فِی الْقُرْآنِ‏ آیَهً هِیَ قُوَّهٌ لَنَا قُلْتُ وَ مَا هِیَ فَقَالَ‏ وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ‏[۱۱۶] فَلَمْ أَدْرِ بِمَا أُجِیبُهُ فَحَجَجْتُ فَخَبَّرْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ هَذَا کَلَامُ زِنْدِیقٍ خَبِیثٍ إِذَا رَجَعْتَ إِلَیْهِ فَقُلْ لَهُ مَا اسْمُکَ بِالْکُوفَهِ فَإِنَّهُ یَقُولُ فُلَانٌ فَقُلْ مَا اسْمُکَ بِالْبَصْرَهِ فَإِنَّهُ یَقُولُ فُلَانٌ فَقُلْ کَذَلِکَ اللَّهُ رَبُّنَا فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ‏ وَ فِی الْبِحَارِ إِلَهٌ وَ فِی کُلِّ مَکَانٍ إِلَهٌ قَالَ فَقَدِمْتُ فَأَتَیْتُ أَبَا شَاکِرٍ فَأَخْبَرْتُهُ فَقَالَ هَذِهِ نُقِلَتْ مِنَ الْحِجَازِ.[۱۱۷]
هشام بن حکم گفت ابو شاکر دیصانى گفت در قرآن آیه هست که موافق اعتقاد ما است که خدا را دو تا میدانیم گفتم آن آیه کدام است گفت که‏ وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ‏ یعنى و او آن خدایى است که در آسمان خدا و معبود فرشتگان و در زمین خدا و معبود جن و انس است و مراد که در آنست که آن جناب مستحق آنست که جمیع خلائق او را عبادت کنند و روى ارادت بسوى او آورند هشام می‌گوید که من ندانستم که او را چه جواب گویم بعد از آن به حج رفتم و حضرت صادق (ع) را باین خبر دادم. فرمود که این سخن سخن زندیق خبیث پلید است چون بسوى او برگردى به او بگو که نام تو در کوفه چیست او خواهد گفت فلانى بعد از آن به او بگو که نام تو در بصره چیست خواهد گفت که فلانى و چون همان نام را بگوید بگو که همچنین است خدا که پروردگار ما است در آسمان خدا و در زمین خدا و در دریاها خدا و در هر جا خدا است هشام میگوید که پس از سفر بازگشتم و در نزد ابو شاکر آمدم و او را خبر دادم گفت که این از حجاز نقل شده و از آنجا به اینجا آمده‏.[۱۱۸]
این حدیث نشان می‌دهد که چگونه اهل بیت (ع)کلام صحیح را به اصحاب خود آموزش می‌داده اند. هشام بن حکم که تربیت شده مکتب امامت است مشکل کلامی خویش را به نزد امام زمان خود می‌برد و ایشان پاسخ را به وی تعلیم می‌دهند. از سوی دیگر پاسخ ابوشاکر خبر از این می‌دهد که وی از وجود مکتب و سیره کلامی خاص امام خبر دارد.
ـ در روایتی از یونس بن یعقوب نقل شده که او می‌گوید: «خدمت امام صادق (ع) بودم که مردی از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و گفت: من علم کلام و فقه و فرائض می‌دانم و برای مباحثه با اصحاب شما آمده‌ام. امام صادق (ع) فرمود: سخن تو از گفتار پیامبر است یا از پیش خودت؟ او گفت: از گفته پیامبر و از خودم، امام فرمود: پس تو شریک پیغمبری؟ گفت: نه، امام فرمود: از خدای عزوجل وحی شنیده‌ای که به تو خبر دهد؟ گفت: نه امام فرمود: چنان که اطاعت پیامبر را واجب می‌دانی اطاعت خودت را هم واجب می‌دانی؟گفت: نه، حضرت متوجه من شد و فرمود: ای یونس این مرد پیش از آنکه وارد بحث شود خودش را محکوم کرد. آنگاه فرمود: ای یونس اگر علم کلام خوب می‌دانستی با او سخن می‌گفتی. گفتم: افسوس و آنگاه گفتم من شنیدم از شما که از کلام نهی کردی و فرمودی وای بر اصحاب کلام که می‌گویند این درست است و این درست نیست، این را تعقل می‌کنیم و این را تعقل نمی‌کنیم» .[۱۱۹] آنگاه امام صادق (ع) می‌فرمایند: من گفتم: وای بر آنها که گفته مرا رها کنند و دنبال خواسته خود بروند. سپس امام به یونس می‌فرمایند: برو هر یک از متکلمین را که دیدی بیاور. وی حمران بن اعین، احول، هشام بن سالم و قیس بن ماصر را نزد امام می‌برد. بعد از لحظاتی هشام بن حکم هم به امام ملحق می‌شود. امام (ع) از هشام بن حکم با عبارت «ناصرُنا بقلبه و لسانه ویَده» تجلیل می‌نمایند. در ادامه اصحاب امام یک‌ به یک با فرد شامی مناظره می‌کنند و سرانجام هشام بن حکم که از همه آنها جوانتر است مرد شامی را شکست می‌دهد و او به امامت حضرت صادق (ع) اقرار می کند. آنگاه امام نقاط قوت وضعف مناظره هر یک از اصحاب را بیان می کند و هشام بن حکم را بسیار تحسین می کند و می‌فرماید: مِثْلُکَ فَلْیُکَلِّمِ النَّاسَ فَاتَّقِ الزَّلَّه.[۱۲۰]
به این ترتیب روشن می‌شود کلام صحیح نه تنها مورد نکوهش امام علیه السلام نیست بلکه کلامی که برگرفته از سخن امام معصوم (ع) باشد و متکلم با آگاهی و توان کافی در بحث وارد شود و مراقب لغزش ها باشد مورد تایید است و این چنین متکلمی مورد شفاعت و حمایت ایشان نیز هست[۱۲۱]و نکوهش امام تنها متوجه کسانی است که آنچه ایشان(ع) می‌گویند را رها می‌کنند و از نزد خود سخن می‌گویند.
از مجموعه این روایات دانسته می‌شود که عقل در حوزه عقاید نیازمند به راهنمایی و دستگیری وحی می‌باشد و در دامنه معرفت خداوندمحدودیتی ذاتی دارد.
۳-۵-نتیجه گیری و طرح سؤال
روایاتی که در نهی از تفکر در ذات و صفات الاهی وارد شده، اخباری که در نهی از تعمق رسیده، روایات زیادی که در خصوص نیاز به وحی در حوزه عقاید وارد شده و مجموعه احادیثی که در نهی از کلام و ذم متکلم نقل شده، همگی از یک سو به محدودیت عقل و از سوی دیگر به نیاز آن به وحی اشاره دارند. البته نباید فراموش شود که بر اساس اصل حجیت عقل، عقل در محدوده خود حجت است و نیاز عقل به وحی به معنی تعبد کورکورانه نیست، بلکه به معنی آن است که عقل مستقل و مستغنی از وحی نمی تواند به شناخت صحیح خدا اقدام نماید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *