رشته روانشناسی-دانلود پایان نامه درباره اختلال بدشکلی بدن

ه چاقی یا وزن بدن در یکی از اختلالات خوردن)(انجمن روانپزشکی آمریکا، 2012).
1-5-1- 2- تعریف عملیاتی
دراین پژوهش نمره ۲۰ و بالا‌تر، در مقیاس اصلاح شده وسواس فکری- عملی یل – براون برای اختلال بدشکلی بدن(فیلیپس و همکاران، 1997)، اختلال بدشکلی بدن تلقی می‌شود.
1-5-2-اختلال افسردگی اساسی

1-5-2-1- تعریف نظری
DSM-V برای توصیف اختلال افسردگی اساسی ابتدا دوره افسردگی اساسی را توصیف می‌کند و در ادامه معیارها آورده می شود.
معیارهای DSM-V برای اختلال افسردگی اساسی عبارتند از:
حضور یک دوره افسردگی اساسی (معیارهای الف تا ج مربوط به دوره افسردگی اساسی) به اضافه معیارهای د و ه.
الف- از بین نشانه‌های زیر پنج نشانه (یا بیشتر) در طول یک دوره دو هفته ای حضور داشته‌اند و نشان می‌دهند که عملکرد فرد با عملکرد قبلی او متفاوت شده است. حداقل یکی از معیارها، خلق افسرده یا از دست دادن علاقه یا لذت است. توجه کنید نشانه‌هایی که آشکارا علتهای پزشکی دارند نباید جز این فهرست به حساب آیند.
1- فرد بیشتر طول روز و تقریبا هر روز خلق افسرده دارد.
2- فرد بیشتر طول روز و تقریبا همه روزه به تمام فعالیت‌ها (یا تقریبا تمام فعالیت‌ها) به شدت بی‌علاقه است.
3- به طور چشمگیر چاق می‌شود یا بدون گرفتن رژیم غذایی، به طور چشمگیر لاغر شده است (لاغر یا چاق شدن چشمگیر یا معنادار یعنی اینکه فرد در عرض یک ماه بیشتر از ۵ درصد وزن خود را از دست بدهد یا بیشتر از 5 درصد به وزنش اضافه شود).
4- بیخوابی یا فزون خوابی تقریبا در همه روزها.
5- پرتحرکی روانی- حرکتی یا کندی روانی- حرکتی تقریبا هر روز.
6- تقریبا همه روزه احساس می‌کند بی‌حال و بی‌رمق است ( از دست دادن انرژی).
7- تقریبا هر روز احساس عدم شایستگی می‌کند یا بی‌دلیل احساس گناه (عذاب وجدان) شدید می‌کند که می تواند جنبه هذیانی داشته باشد.
8- تقریبا همه روزه، کاهش توانایی فکر کردن یا تمرکز ذهنی و یا حالت بی تصمیمی دارد.
9- به طور دائم به مرگ فکر می‌کند (این فکر فقط به «ترس از مرگ» محدود نمی‌شود)، دائم به خودکشی فکر می‌کند بدون آنکه برنامه مشخصی برای آن داشته باشد یا وسوسه خودکشی می‌کند یا برنامه مشخصی برای خودکشی دارد.
ب- این نشانه‌ها باعث می‌شوند فرد به اختلال شدید در عملکرد اجتماعی، شغلی، یا سایر جنبه‌های مهم زندگی دچار شود.
ج- علت این دوره را نمی‌توان به اثر فیزیولوژیک و مستقیم یک ماده یا یک عارضه پزشکی دیگر نسبت داد.
د- سایر اختلالات (اختلال اسکیزوئیدی _ عاطفی، اسکیزوفرنی، اختلال اسکیزوفرنی شکل، اختلال هذیانیو یا سایر اختلالات پسیکوتیک مشخص یا نامشخص) نمی‌توانند علت بهتری برای این دوره افسردگی اساسی باشند.
ه- هرگز یک دوره مانیک یا یک دوره هیپومانیک وجود نداشته است (انجمن روانپزشکی آمریکا،2012).
1-5-2-2- تعریف عملیاتی
دراین پژوهش نمره ۱۳ و بالا‌تر، در پرسشنامه افسردگی بکII (بک و همکاران، 2000)، اختلال افسردگی اساسی تلقی می شود.
1-5-3- اختلال وسواس فکری – عملی
1-5-3-1- تعریف نظری

معیارهایDSM-V برای اختلال وسواس فکری- عملی شامل موارد زیر است:
۱-حضور افکار وسواسی، رفتارهای وسواسی یا هر دو.
2- افکار وسواسی یا رفتارهای وسواسی وقت گیر هستند یا در عملکرد اجتماعی، شغلی یا سایر جنبه‌های مهم زندگی اختلال شدید به وجود می‌آورند.
۳- نشانه‌های وسواس فکری – عملی را نمی‌توان به تاثیر فیزیولوژیک و مستقیم یک ماده (مواد مخدر یا داروهای تجویزی) یا یک عارضه پزشکی دیگر نسبت داد.
۴- نشانه‌های یک اختلال روانی دیگر نمی‌توانند توضیح بهتری برای ناراحتی فرد باشند (انجمن روانپزشکی آمریکا،2012).
1-5-3-2- تعریف عملیاتی
دراین پژوهش نمره ۱۵و بالا‌تر، در پرسشنامه وسواس فکری- عملی مادزلی (هاجسون و راچمن، 1977)، اختلال وسواس فکری – عملی تلقی می‌شود.
1-5-4- اختلال اضطراب اجتماعی
1-5-4-1- تعریف نظری
در DSM-V نام اصلی اختلال فوبی اجتماعی، اختلال اضطراب اجتماعی در نظر گرفته شده است، زیرا مشکلات به وجود آمده در اثر آن‌ها، در مقایسه با سایر فوبی‌ها، معمولا فراگیر‌تر هستند و در فعالیتهای عادی فرد نابسامانی بیشتری به وجود می‌آورند.
معیارهایDSM-V برای اختلال اضطراب اجتماعی شامل موارد زیر است:
۱- ترس یا اضطراب شدید نسبت به یک یا چند موقعیت اجتماعی که در آن، فرد در معرض توجه و دقت دیگران قرار می‌گیرد.
۲- فرد می‌ترسد، طوری عمل کند و یا نشانه‌های اضطراب از خود نشان دهد که باعث شود مردم برداشت منفی از او داشته باشند و یا باعث توهین به دیگران یا ناراحت شدن آن‌ها شود.
۳- موقعیت (یا موقعیت‌های) اجتماعی تقریبا” همیشه باعث ترس یا اضطراب فرد می‌شوند.
۴- فرد فعالانه تلاش می‌کند تا از موقعیت (یا موقعیت‌های) اجتماعی اجتناب کند یا مجبور می‌شود آن‌ها را با ترس و اضطراب بسیار زیاد تحمل کند.
۵- ترس یا اضطراب فرد با خطری که از طرف موقعیت اجتماعی او را تهدید می‌کند تناسب ندارد.
۶- ترس، اضطراب یا اجتناب ، پیوسته و مکرر است و معمولا ۶ ماه یا بیشتر طول می‌کشد.
۷- ترس، اضطراب یا اجتناب باعث می‌شود فرد به اختلال شدید و از لحاظ بالینی معنادار در عملکرد اجتماعی، شغلی، یا سایر جنبه‌های مهم زندگی دچار شود.
۸- ناراحتی فرد را نمی‌توان به آثار مستقیم یک ماده یا داروی تجویزی و یا یک عارضه پزشکی دیگر نسبت داد.
۹- یک اختلال روانی دیگر نمی‌تواند علت مناسبتری برای این ناراحتی باشد.
۱۰- اگر یک عارضه پزشکی دیگر وجود دارد (مثل: بیماری پارکینسون، چاقی و زشت شدن صورت یا بدن به خاطر سوختگی یا زخم) ترس، اضطراب یا اجتناب ربطی به این موضوع ندارد یا مفرط است (انجمن روانپزشکی آمریکا،2012).
1-5-4-2- تعریف عملیاتی
دراین پژوهش نمره ۱۹ و بالا‌تر، در پرسشنامه فوبی اجتماعی(کانر و همکاران، 2000)، اختلال فوبی اجتماعی تلقی می شود.
1-5-5- اختلالات خوردن
1-5-5-1- تعریف نظری
اختلالات خوردن از طریق آشفتگیهای شدید در رفتارهای خوردن و آشفتگی در درک شکل و وزن بدن مشخص می‌شوند. این اختلالها مشتمل بر بی اشتهایی روانی ( (AN، پرخوری روانی BN)) و اختلالهای خوردن به شکلی تصریح نشده ( EDNOS ) می‌باشند. بی‌اشتهایی روانی اختلالی است که در آن ضوابط اصلی شامل: تمایل شدید به لاغری و ترس مرضی از چاق شدن، دل مشغولی نسبت به تغذیه، بروز پاره‌ای از اختلالات‌شناختی، مشکلات خلقی و شخصیتی و پیامد‌های مشخص پزشکی می‌باشد. اما پرخوری روانی بر اساس برانگیختگی ناگهانی، مقاومت ناپذیر و مهار نشدنی نسبت به خوردن تشخیص داده می‌شود و شامل دو نوع تخلیه‌ای (شخص مرتب اقدام به استفراغ عمدی یا استفاده از مسهل و مدر می‌کند) و نوع غیر تخلیه‌ای (بیماران رفتار‌های جبرانی نامتناسب برای پیشگیری از افزایش وزن، نظیر روزه گرفتن و ورزش کردن انجام می‌دهند، اما اقدام به دفع عمدی نمی‌کنند). بر اساس DSM-IV-TR اختلالهای خوردن تصریح نشده، شامل مواردی از اختلال‌های خوردن هستند که از نظر بالینی مهم هستند اما تمامی معیارهای تشخیصی بی اشتهایی روانی یا پرخوری روانی را ندارند. این اصطلاح زمانی به کار برده می‌شود که فرد فاقد یکی از معیارهای تشخیصی یا فاقد معیارهای لازم برای مدت نشانه ها یا فاقد تعداد کافی نشانه ها باشد. در DSM-V از مهم‌ترین تغییرات صورت گرفته در این طبقه اضافه شدن اختلال پرخوری روانی به عنوان یک تشخیص قابل کدگذاری است و همچنین اختلالات خوردن به اختلالات خورد و خوراک تغییر نام یافته است. تغییر نام این طبقه به منظور منعکس کردن انواع اختلالات تغذیه‌ای مانند هرزه خواری و اختلال نشخوار در این طبقه انجام گرفته است که در DSM-IV تحت عنوان اختلالاتی که برای نخستین بار معمولاً در شیرخوارگی، کودکی یا نوجوانی تشخیص داده می‌شوند، مطرح شده‌اند.
1-5-5-2- تعریف عملیاتی

دراین پژوهش نمره ۲۰ و بالا‌تر، در پرسشنامه نگرش‌های خوردن (گارنر و گارفینکل، 1982)، اختلالات خوردن تلقی می‌شود.
2- مبانی نظری و پیشینه پژوهش
2-1- توصیف و ماهیت اختلال بدشکلی بدن
2-1-1- تاریخچه
اصطلاح بدشکلی هراسی برای اولین بار در سال۱۸۸۶ برای تعیین دلمشغولیهای نابهنجاری که با زیبایی بدن مرتبطند. برای توصیف علائم اختلال بد شکلی بدن توسط مورسلی، یک روانپزشک ایتالیایی استفاده شد و آن را یک پدیده وسواسی غیر هذیانی دانست (فیلیپس، ۱۹۹۱، سابنسکی و اسمت، ۲۰۰۰). هنوز هم در بعضی مواقع به کار می‌رود. دیسمورفی یک واژه یونانی به معنای غیرعادی و ناهنجار است. (دیس یعنی نه، نا، بد و مورفی یعنی شکل یا قواره). به طور کلی، دیسمورفی یا دیسمورفیا یعنی زشت و بدقواره. هرودت، تاریخ نویس یونان باستان، از این کلمه برای اشاره به افسانه زشت‌ترین دختر اسپارتا استفاده کرد. این دختر احتمالا نقص عضو نیز داشت، زیرا والدینش به پرستارش اکیدا دستور داده بودند که او را به هیچکس نشان ندهد. پرستار هر روز دیسمورفیا را به معبد هلن می‌برد و دعا می‌کرد که هلن او را از زشتی نجات دهد. هلن بعد از مدت‌ها به این درخواست پاسخ مثبت داد و دیسمورفیا را به زیبا‌ترین دختر اسپارتا تبدیل کرد. توصیف مورسلی از بدشکلی هراسی شامل یک احساس فردی از عدم جذابیت یا داشتن نقص جسمی با وجود دارا بودن ظاهری طبیعی بود (سابنسکی و اسمت، ۲۰۰۰). علاوه بر این او تشابهات اختلال بدشکلی بدن و اختلال وسواس فکری- عملی را توضیح داد و گرایشات وسواس فکری-عملی اختلال بدشکلی بدن را شناسایی کرد (فیلیپس و همکاران، ۱۹۹۳). همچنین در ابتدای قرن بیستم، بد شکلی هراسی به وسیله دو روانپزشک اروپایی، جنت (۱۹۰۳) و کرپلین (۱۹۰۹) توصیف شد. جنت وسواس‌های فکری را توصیف و شدت شرمندگی ناشی از اختلال بدشکلی بدن را نیز خاطر نشان کرد و معتقد بود که این اختلال تحت همین نشانه‌ها شناسایی می‌شود. امیل کرپلین معتقد بود که بدشکلی هراسی باید به عنوان یک روانجوری وسواسی بررسی شود (فیلیپس، ۱۹۹۱، سابنسکی و اسمت، ۲۰۰۰). پی یر ژانه، آن را وسواس شرم از شکل بدن نامید. فروید در مورد این اختلال در شرح خود از ولف- من که نگرانی شدید با بینی خود داشت قلم فرسائی کرد. اگرچه اختلال بدشکلی بدن مقدار قابل ملاحظه‌ای از ادبیات اروپایی را در بر می‌گیرد ولی این اختلال در متن روانپزشکی تا انتشار دهمین بازنگری از طبقه بندی بین المللی بیماری و مشکلات مربوط در سال ۱۹۹۲ مورد توصیف قرار نگرفت. بر اساس ۱۰-ICD، تشخیص اختلال بدشکلی بدن تنها زمانی مجاز است که علائم، آسیب شدیدی در عملکرد بیمار برای حداقل ۶ ماه ایجاد کند. علاوه بر این، باید بین هذیان و نوع غیر هذیانی اختلال بدشکلی بدن تمایز قائل شد (سازمان بهداشت جهانی، ۱۹۹۴). اختلال بدشکلی بدن، ابتدا در DSM_III در سال ۱۹۸۰ با عنوان بدشکلی هراسی شناخته شد، که به عنوان یک نوع از اختلالات جسمانی شکل طبقه بندی می‌شود. با اینکه پژوهش‌های مربوط به اختلال بدشکلی بدن محدود بود ولی افراد زیادی به این اختلال مبتلا و در چندین جنبه زندگی روزانه خود دچار آسیب شدند. اصطلاح اختلال بدشکلی بدن، برای اولین بار در DSM_III_R و در سال ۱۹۸۷ معرفی و جایگزین اصطلاح بدشکلی هراسی شد، که در آن افکار مرتبط به بدشکلی بدن از ترس‌های اجتنابی، مهم‌تر فرض شدند. علاوه بر این، این اختلال در یک طبقه تشخیصی جداگانه‌ای قرار گرفت و بین خصوصیات هذیانی و غیر هذیانی اختلال بدشکلی بدن تمایز ایجاد شد (فیلیپس، ۲۰۰۲). چون تدوین کننده‌های DSM معتقدند که «ترس از بدریختی» بطور نادرست تلویحا وجود الگوی رفتاری اجتناب فوبیک را می‌رساند. اختلال بدشکلی بدن، در DSM-IV وDSM-IV-R جزء گروه اختلالات جسمانی شکل طبقه بندی می‌شد و بر اساس طبقه بندی جدید DSM-V در گروه اختلالات وسواس فکری- عملی و اختلالات مرتبط با آن قرار گرفته است.
درباره اینکه اختلال بدشکلی بدن، یک اختلال روانپزشکی است یا نشانه غیراختصاصی، که در بسیاری از اختلالات روانپزشکی مانند اسکیزوفرنی، افسردگی، اختلال شخصیت روی می‌دهد، سه فرضیه وجود دارد (فیلیپس، ۱۹۹۶). فرضیه اول، اختلال بدشکلی بدن را نشانه‌ای می‌داند که در بسیاری از بیماری‌ها وجود دارد، مانند تب که در بسیاری از اختلالات طبی دیده می‌شود. فرضیه دوم، اختلال بدشکلی بدن را نشانه‌ای می‌داند که در یک بیماری خاص دیده می‌شود. برخی پژوهشگران بر این باورند که اختلال بدشکلی بدن، نوعی اسکیزوفرنی است و در ژاپن اختلال بدشکلی را نوع فوبی اجتماعی در نظر می‌گیرند. فرضیه سوم، اختلال بدشکلی بدن را اختلال جداگانه‌ای می‌داند، مانند آنچه که در DSM طبقه بندی شده است. اهمیت درستی هر یک از فرضیه‌های در نتیجه درمانی است. اگر فرضیه اول پذیرفته شود و اختلال زیربنایی برای بدشکلی بدن مورد توجه باشد، باید اختلال زیربنایی درمان شود تا نشانه‌های بدشکلی بهبود یابد. اگر اختلال بدشکلی بدن، نشانه اختلال روانپزشکی دیگری است، آنچنان که در فرضیه دوم به آن توجه می‌شود، باید اختلال زیربنایی درمان شود. اگر اختلال، بیماری جداگانه‌ای است که مطالعات بسیار، درستی آن را تایید کرده‌اند، درمان اختلال بدشکلی بدن، بهبود اختلالات همراه را موجب می‌شود. اختلال بدشکلی بدن سندرم مشخص با نشانه‌ها و رفتارهای خاصی است که تقریبا ۱۰۰ سال از توصیف آن می‌گذرد، ویژگی‌های آن شبیه سایر اختلالات روانپزشکی نیست و اگر اختلال بدشکلی بدن با سایر اختلالات همراه است، به این معنا نیست که ثانوی بر آن اختلالات است، بلکه همبودی در بسیاری از اختلالات دیده می‌شود و این اختلال درمان اختصاصی دارد (فیلیپس، ۱۹۹۶).
2-1-2- تعریف و ملاکهای تشخیصی اختلال بدشکلی بدن
برخی افراد اشتغال ذهنی مداومی درباره ظاهر جسمانی خویش دارند و علیرغم ظاهر طبیعی، نگران این هستند که بعضی از جنبه‌های ظاهرشان معیوب است و ترس مفرط و نگران کننده‌ای را درباره وضعیت ظاهر جسمانی خود ابراز می‌کنند. آن‌ها ممکن است قسمتی از بدن خود را زشت غیر جذاب، نقص دار بدشکل و حتی عجیب، ترسناک، تنفر آور، توصیف کنند. اگرچه این نقص برای دیگران قابل توجه نیست، (بوهلمن و همکاران، ۲۰۰۸) ولی آن‌ها از آن رنج می‌برند و فکر می‌کنند که نقص آن‌ها خیلی بارز و برای دیگران روشن وقابل رویت است(انجمن روانپزشکی آمریکا، ۲۰۰۰). این ترس افراطی می‌تواند تبدیل به احساس وجود نقص خیالی در بدن گردد.
و فرد ساعات بسیاری از روز را در حال فکر کردن و رنج بردن از این نقص یا عیب به سر برد(بوهلمن و همکاران، ۲۰۰۸). به طور متوسط بین 3 تا ۸ ساعت در روز یا حتی بیشتر (فیلیپس،2009) و معمولا نمی‌توانند در مورد آن بخش‌ خاصی از بدن خود فکر نکنند.
این افراد مشکلات مربوط به ظاهرشان را به روش‌های گوناگونی توصیف می‌کنند. آن‌ها مثلا می‌گویند که قسمت‌های مورد تنفر زشت،

Author: مدیر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *